یک روز ترک می خورم. یک روز همین طور که نشسته ام و قصه ی مرگ می خوانم و از غصه اشکم به راه است، یک روز که پای همین نامه ها و نوشته ها دارم از خنده غش می کنم، یک روز در فاصله ی آنی خنده و گریه ام، ترک می خورم.
مارس 22, 2011
لای چشم هام را باز نکرده، یاد اتاق تَهی خانه خاله م بودم. اتاقی که دیشب همه ی فامیل آمدن توش و من قربون صدقه همه شان رفتم پای وب کم. وب کم کوفتیِ دلتنگ بیشتر کن. اتاقی که همه شان یک هو من را ول کردن و رفتن به شب حنابندون دخترخاله عزیزجانی ام برسن. می خواستم مریم را ببینم که عین ماه شده بود و دلم براش غش کرد. شوخی بی مزه ای باهاش کردم و هارهارهار خندید و رفت. مامانم آمد، چشم هاش را ریز کرد و تند و تند تایپ کرد و رفت. مامانی آمد کج کج. پیرتر و شکسته تر. دلم فشرده شد. قربون صدقه اش رفتم و گفت مهمانت بشم عزیزم. این را همدانی ها می گن. گلسا رو آوردن، نوه ی ندیده ای که توی همین دوسال به دنیا آمده و من نتونسته ام بچلونمش. گرد است با لپ های آویزون و بی لبخند ذل زده بهم. طفلک هیچ تصوری از آدم پشت وب کم ندارد. خاله ام از آن پشت رد شد قربونش برم الهی. دل من هم قل خورد رفت باهاش. یک هو اتاق تَهی خالی شد. دوتا بچه آمدن هی قربونشون رفتم گفتم سارا جونم خوبی؟ هی من را نگاه کرد هیچی نگفت. هی تایپ کرد نفرستاد. به هم ریختم. دلم آن اتاق تَهی خانه خاله م را خواست. اتاق تَهی که همه عید من و دخترخاله های جانی ام آن جا می گذشت. مریم قل می خورد از خنده و هی شیرینی برنجی خاله پز می آورد برای من و زهرای ندیدبدید. هی سمنو می آورد هی گزارش مهمان ها را می داد. تا شب صدبار می رفتیم بیرون و می آمدیم. دلم آن اتاق تَهی همیشه سرد را می خواد و همه شان را.
د
فوریه 28, 2011در زندگی ام، یک لحظه هایی هست که دنیایم متوقف می شود و همه کاری که می توانم بکنم اینست که دلم برای تو تنگ شود.
فوریه 13, 2011
پری یادته اومدم خونه تون برام خورشت بادمجون درست کرده بودی؟ بادمجونش کبابی بود. ربش کم بود. آب خورشت یه نارنجی کمرنگ لعاب دار معرکه ای بود دختر. بعد بوی بادمجون کبابی توی خورشت پیچیده بود. بی نظیر. دیگه بعدا همه خورشت بادمجونام کبابی شد. دروغ می گم. بعضی وقتام بی سلیقگی می کردم سرخ می کردم. دروغ می گم بی سلیقگی نبود. بعدش خونه و پرده ها و موهام و حوله حموم بوی بادمجون کبابی می گرفت و عذاب بود. هی هم می ترسیدم همسایه بترسه که یه چیزی سوزوندم. مامانم بادمجون که سرخ می کرد، یه دونه شو می ذاشتم لای نون سنگک با سبزی عالی می شد. بعد غر می زد که چااااااق می شی. بحث چاقی نبود خب همون قرار بود بره توی خورشت چه فرقی می کرد؟ دوست داشت بکن نکن کنه. غر بزنه به هر غلطی که می کنی. یه جوری که از خودت بدت بیاد. دیگه بادمجون نذاری لای نون سنگک با سبزی. پری امروز خورشت بادمجون تویی درست کردم. دلم برات فشرده شده از دلتنگی. چی کار کنم؟ غصه بخورم همین طوری؟ باشه
فوریه 1, 2011
آهنگ «برادر من» رو گذاشت. پسری که دلش می خواست برادر داشته باشه. برادر کوچیکی که همیشه با هم باشن. بهش چیز یاد بده، اولین عشقشون رو با هم تجربه کنن. بعد به یه جاییش می رسه که از باتوم می گه، از سنگ فرش خیابون. بعد معلمم آهنگ رو نگه داشت. گفت اگر در مورد کانتکستش حرف نزنیم، دلیل اینکه باتوم و کتک خوردن رو توی این آهنگ گذاشته نمی فهمیم. شروع کرد به حرف زدن از جنبش مه 1968 فرانسه. که دانشجوهای چپ توی خیابون بودن، که مانیفستاسیون فرانسوی ها هم مثل خیلی کارهای دیگه شون غلیظ بود، دانشجوها کوتاه نمی اومدن، دانشگاه تعطیل شد، سیستم های حمل و نقل بلوکه شد، اینکه چقدر آدم زخمی شدن، که چقدر آدم دستگیر شدن. جوونا سنگفرش خیابون رو می کندن و پرت می کردن به نیروی نظامی تو خیابون. پلیس با باتومای بزرگ توی خیابون آدما رو می زد. باتومش با اونایی که پلیسا الان همراهشونه فرق داشت. بلند بود، دردناک بود. جاش می موند. صورتا و بدنا رو پاره می کرد. بعد دیگه جلوی چشمام رو نمی تونستم ببینم از اشک…
اکتبر 25, 2010
اکتبر 13, 2010
معلمه گفت این اصطلاحه که می گه وقتی داریم از روباه حرف می زنیم دمش رو می بینیم، واسه وقتیه که داریم از یکی حرف می زنیم و یهو پیداش می شه. بعد پرسید که توی زبانای ما همچین اصطلاحی هست؟ من نمی تونستم بگم می گیم حلال زاده پیداش شد. هم حلال زاده رو به فرانسه بلد نبودم هم از این اصطلاحه بدم می اومد. گفتم نداریم! یه جور مشکوکی گفت حتما هست! بعد یهو یادم افتاد به «انگار موش (مویش) رو آتیش زدن.» یهو هیجان زده گفتم هاااا ما داریم شبیه این رو، می گیم وقتی کبریت می زنیم، یهو لوسیفر پیداش می شه! یعنی در یه لحظه همچین چیز بی ربطی رو گفتم. معلمه کلی به نظرش جالب بود و اینا. بعله دارم یه زبان فارسی جدید رو می شناسونم به اجنبی.
اکتبر 12, 2010
صدای شوفاژ اصلا یه صدای خوبیه. دلداری می ده که گرم می مونی و یخت وا می شه. دیروز سر صبح واسه سر حالی دوش گرفتم و با موهای خیس و لباس کم زدم بیرون و چاییدم. چاییدن خوبه. اونجوری که چشما و پشت کمرت یه جور مورموریه و صدات گرفته و سرت سنگینه. سرماخوردگی محبوب منه. لباس آستین بلند پوشیدم و چایی خوردم و سوپ پیاز و کمرم رو چسبوندم به شوفاژ و یه حال خوبی ام.
اوت 10, 2010
چای واقعی، قند نمی خواد. شیرینی و شکلات و کیک نمی خواد. چای خوب رو که مزه می کنی، لذتش از زبونت شروع می شه، می رسه به ته زبونت، به حلقت و طعمش می پیچه توی بدنت. داغیش حالتو خوب می کنه، گرمت می کنه. مطلوبیت نهایی ش هم نزولی نمی شه. قلپ آخری به اندازه قلپ اولی لذت بخشه.
دارم چای واقعی می خورم و جای یک چای خور همراه کمه پیشم