بایگانیِ 'دلتنگی'دسته
اکتبر 25, 2010
ژوئیه 27, 2010
سال چهارم دانشگاه م صبح زود، یه راه چهل دقیقه ای از خوابگاه تا کلاسم که بالای تپه ارم بود رو پیاده می رفتم. عاشق بودم. یه سری آهنگ سلکت کرده بودم که هیچ ربطی به هم نداشتن. به درد پیاده روی نمی خوردن، به درد از خواب صبح بیدار شدن هم. یه احساس خوب طولانی ای داشتم بهشون. بعضیاشون خاطره دار بودن، بعضیا نه. از خوابگاه که می زدم بیرون تا برسم بالا اینا تو گوشم بودن. حالا بعد از سه سال فولدرش رو پیدا کردم. همه شون فقط یه خاطره دارن برام. بوی شیراز می دن. بوی عشق کهنه.
ژوئیه 27, 2010
من اگه یه روز بچه دار شدم بهش می گم هر تصمیمی که می گیری لازم نیست پاش وایسی. اگه دیدی دهنت به گا می ره لازم نیست پاش وایسی. اگه دیدی خریت کردی، خریت رو تا ته ادامه نده که به عر عر بیفتی. این که پای تصمیمی که گرفتی باید وایسی مفته. چرت محضه. پاش واینستا که به گا بری. من دارم وایمیستم پای تصمیمی که گرفتم واسه پیشرفتی که خیلی سال ای زندگی م رو به فنا می ده. بعد معلوم نیست چی می مونه از من.
مه 28, 2010
می نویسم که یادم باشد روزهایی بودند که دوری از دوست هام غمم بود. روزهایی بودند که دوست کم داشتم. روزهایی بود که دلم پر می کشید که خلیل زنگ بزند و بگوید که دم خانه است و من چایی بگذارم و بیاید و با هم چایی بخوریم و حرف بزنیم و دوستی کنیم. روزهایی بود که خلیل بهم قول داد گرین کاردش را که گرفت بیاید خانه ام و برایم چای بپزد و املت خلیل پز… روزهایی که اشک به چشم می آورد و قلب را می فشرد از دوری و خوشحالم که امیدوارم به دیدن دوباره شان…
دسامبر 29, 2009
من ترسوئم. من از خودم منتفرم. من ترسو باید الان توی خیابونا داد می زدم برای آزادی شهرم. من یه آدم بزدلم که از ترس زندگیم، کلی چیزامو ول کردم. دوستای قدیمی م رو. حالا تنهایی نصیبم شده و یک عالم غصه. اون اوایل سیاه پوشیدم و رفتم اینجا عین ان شعار دادم ابا ابا دیکتاتوق! سولیداقیته سولیداقیه آن ایقان! و عقم گرفتم از خودم. جایی که پلیس وایساده داره ازت محافظت می کنه و شعار بدی به درد چی می خوره. من از ترس اینکه بچه م تو ایران بره مدرسه. از ترس اینکه مثل من احساسای گند داشته باشه. از ترس اینکه عکساشو معلم پرورشی از دستش بگیره و سه ساعت عر بزنه واسه هیچی. از ترس اینکه مجبور باشه مزخرفات دینی بخونه از ترس اینکه بشاشه به خودش که توی راه مدرسه با دوست پسرش ببیننش. من ترسوئم که موندم اینجا. من واسه آزادی کشورم هیچی ندادم. فریاد نزدم. زحمت نکشیدم. گه به من. من یه ترسوئم که دارم خفه می شم از نکبتی خودم. من یه ترسوئم که تمام روز عاشورا داشتم بافتنی می بافتم و اخبار می خوندم و زهرا و مسعود داشتن اشک آور می خوردن. به حامد می گم خاک بر سر من که اینجا موندم و مردم دارن اینجوری جون می دن. می گه کس شعر نگو بابا. تو شانس داشتی، ما هم هرکدوممون این شانس رو داشتیم حتما همین کار رو می کردیم. دروغ می گه.
دسامبر 18, 2009
مامان جون عزیزدلم، می شه بگی منظورت چی بود از اینکه حتما حتما، صبح به صبح، زمستون و تابستون باید لای پنجره رو باز می کردی که هوا عوض بشه؟ من حالا با این عادت به ارث رسیده توی این سرما چه کنم که چیلیک چیلیک می لرزم و لای پنجره باید صبح به صبح باز بشه؟
صدای لرزیدن چیلیک چیلیکه؟
دسامبر 6, 2009
کک داروسازی خوندن افتاده به جونم. می گم واسه چی اقتصاد که دوست ندارم رو همه عمرم باید به کول بکشم؟ رئیس یه دانشکده داروسازی تو بلژیک هم ایرانیه و شاید بشه رفت باهاش لابی کرد و گول مالیدش. همه ش هم می گم داروخونه می گیریم و دو هفته تعطیل می کنیم می ریم ایران… همه چی حول محور ایران… این همه سختی تحمل کردم که بمونم اینجا اونوقت همه ش به فکر ایرانم و کی برم ایران و چی کار کنم و کجا رو برم ببینم و چه جوری کار رو دودر کنیم بریم و … از اون ور صبح که چشمم رو باز می کنم قبل از اینکه برم مسواک بزنم، کامپیوتر روشن (مبادا دیر شود)، بعد بالاترین، بعد اخبار سایت های ایرانی، بعد تا شب هزاربار بالاترین، بعد غذای ایرانی، بعد موسیقی ایرانی، بعد کتاب ایرانی، سریال می بینی (فلش فوروارد) زنه نصف دنیا رو پکونده، ولی می بینی ایرانیه، دلت غش می ره… چه وضعیه بابا… دلمو گذاشتم و اومدم
بعد نوشت: کک به جان نمی افتد، به تنبان می افتد