مامانم هفت هشت تا چاقوی دوبچه داره. این اسم رو ایرانیا روش گذاشتن. خود سازنده روحش هم خبر نداره که ما اینطوری صداش می کنیم. یکی از چاقوئا سبزه یکی ش قرمز اره ایه، چندتاش سیاه. تا وقتی من بودم، هر شب حاضر غایب شون می کرد. به قیمت گزاف خریده بودشون (حالا نه اونقدر) و می ترسید با پوست بادمجون و خیار و پرتقال بره لای آشغالا. بعضی وقتا مهمون می اومد، گیج خواب بودیم یهو داااد می زد بچه ها چاقو سبزه نیست، بچه ها پوست کن نیست… اره ای نیست. با ممارست هر شب مامانم، برگشته بودن. دستکش یک بار مصرف می کرد دستش و با دقت می گشت. من که رفتم شیراز، یه دونه ش رو خرید برام. آبی بود. سرش یه کجی باحالی داشت. هر دفعه می اومدم تهران می گفت چاقوتو گم نکردی؟ می گفتم نه. سر شش ماه گم شد. خب دلم سوخت. زهرا که می خواست بره فرانسه هم براش خرید. حتما از اونم احوالشو می پرسه. تو خونه ما نون خیلی چیز مهمیه. خریدن سنگک از نونوایی همیشه شلوغ کلی وقت و حوصله می بره و پروژه ایه واسه خودش. مامانم وقتی می خواد بره سنگکی، چاقو اره ای رو با یه ساک صورتی می بَره. نونا رو روی میز نونوایی مرتب می بُره و می چینه توی ساک که تا برسه خونه خمیر نشن. همچین با دقت که انگار الگوی دامن پلیسه ست.
دیشب خواب می دیدم توی آشپزخونه می گردم پی چاقوه اره ایه که برم سنگک بخرم، نیست. کشوها رو هی باز می کردم، پر از این چاقو صدسال پیشا که کند بودن و حرص در می آوردن، بود. اصلا حالم بد شد از فکر خونه مامانم بدون چاقوهاش.