بایگانیِ 'خوراکی و اینا'دسته

اوت 10, 2010

چای واقعی، قند نمی خواد. شیرینی و شکلات و کیک نمی خواد. چای خوب رو که مزه می کنی، لذتش از زبونت شروع می شه، می رسه به ته زبونت، به حلقت و طعمش می پیچه توی بدنت. داغیش حالتو خوب می کنه، گرمت می کنه. مطلوبیت نهایی ش هم نزولی نمی شه. قلپ آخری به اندازه قلپ اولی لذت بخشه.

دارم چای واقعی می خورم و جای یک چای خور همراه کمه پیشم

اوت 5, 2010

مامانم هفت هشت تا چاقوی دوبچه داره. این اسم رو ایرانیا روش گذاشتن. خود سازنده روحش هم خبر نداره که ما اینطوری صداش می کنیم. یکی از چاقوئا سبزه یکی ش قرمز اره ایه، چندتاش سیاه. تا وقتی من بودم، هر شب حاضر غایب شون می کرد. به قیمت گزاف خریده بودشون (حالا نه اونقدر) و می ترسید با پوست بادمجون و خیار و پرتقال بره لای آشغالا. بعضی وقتا مهمون می اومد، گیج خواب بودیم یهو داااد می زد بچه ها چاقو سبزه نیست، بچه ها پوست کن نیست… اره ای نیست. با ممارست هر شب مامانم، برگشته بودن. دستکش یک بار مصرف می کرد دستش و با دقت می گشت. من که رفتم شیراز، یه دونه ش رو خرید برام. آبی بود. سرش یه کجی باحالی داشت. هر دفعه می اومدم تهران می گفت چاقوتو گم نکردی؟ می گفتم نه. سر شش ماه گم شد. خب دلم سوخت. زهرا که می خواست بره فرانسه هم براش خرید. حتما از اونم احوالشو می پرسه. تو خونه ما نون خیلی چیز مهمیه. خریدن سنگک از نونوایی همیشه شلوغ کلی وقت و حوصله می بره و پروژه ایه واسه خودش. مامانم وقتی می خواد بره سنگکی، چاقو اره ای رو با یه ساک صورتی می بَره. نونا رو روی میز نونوایی مرتب می بُره و می چینه توی ساک که تا برسه خونه خمیر نشن. همچین با دقت که انگار الگوی دامن پلیسه ست.

دیشب خواب می دیدم توی آشپزخونه می گردم پی چاقوه اره ایه که برم سنگک بخرم، نیست. کشوها رو هی باز می کردم، پر از این چاقو صدسال پیشا که کند بودن و حرص در می آوردن، بود. اصلا حالم بد شد از فکر خونه مامانم بدون چاقوهاش.

دسامبر 25, 2009

خوشحال و شاد و خندان گفت برات پنیر خریدم. گفتم هوم. داد دستم. شبیه بسته پنیرای روزانه ست. می گه ایرانم بوده ولی من ندیده بودم اصلا. باز کردم و یه تیکه ش رو گاز زدم. مممممم مزه پنیر روزانه رو می ده یه کم سفت و مزه ی گوسفندش بیشتره. حالا هی می رم یه تیکه ازش می برم میارم با چای می خورم… مزه ایران می ده

دسامبر 25, 2009

فرق ظرافت آشپزی فرانسوی و آمریکایی رو وقتی صبح بعد از نوئل، کرواسان ترد و تازه رو با چای می خوری و بعد خبط بزرگی می کنی و یه گاز به دونات می زنی، می فهمی.

دسامبر 22, 2009

می گم شب چایی دم نمی کنم. تی بگ (؟) نعنا و اوکالیپتوس می ذارم دم بکشه. آرامش بخش هم هست
می گه اینجا چیزای دیگه هست. برای آرامش. شیشه و تریاک و اینا هست. فت و فراوون

دسامبر 9, 2009

نصفه شبی یاد ساندویچای «رضا لقمه» افتادم. عاشقشم که ساندویچای کوچیک با جعفری و پیاز خورد شده و کباب می پیچه لای نون لواش و می ذاره توی بشقاب ملامین (ملامین بودنش رو مطمئن نیستم) بعد یه کاسه ترشی با گل کلم گنده می ذاره جلوت. آخ قلبم

یه شعبه رضا لقمه سر عباس آباده و تمیزه در نوع خودش. اونی که طرفای نوفل لوشاتوئه توش بوی سوخته می آد و خوب نیست

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.