بایگانیِ 'از تنبلی…'دسته

ژوئیه 22, 2010

قابلمه را برمی گردانم پشتش را بشورم، لکه روغن کهنه ازش می بارد. بشقاب ها لب پر. قوری را یک ماه است نشسته ام. هر روز خالی می کنم و زیر آب می شورم و به روی خودم نمی آورم که پر از لکه کهنه چای است و باید مایع ظرفشویی بزنم و اسکاچ بکشم. ادویه ها را از پلاستیک ول می دهم روی غذا و حوصله ندارم بریزم توی شیشه. شلخته و نامنظم پیاز خرد می کنم. نصفش می سوزد نصفش خام، دستکش دستم نمی کنم. بغل چشم هام پر از چروک شده و کرم نمی زنم. دیروز که کرم زدم صورتم سوخت. روی جاظرفی یک کوه ظرف تپانده ام و حال ندارم اضافه ها را بچینم توی کابینت. چنگال های کوچک ته جا قاشقی مانده و زنگ زده. هفته پیش که باران آمد چتر بردم و هنوز گوشه اتاق است، زحمت کشیده ام فقط جمعش کرده ام. همه ش غذای تکراری سرهم بندی درست می کنم که زود تمام شود برود پی کارش.
حوصله زندگی ندارم.

دسامبر 1, 2009

نمی دانم چرا بند کرده ام به «سلانه». انگار که هیچ اسم دیگری پیدا نکنم. و انگار که خوشم بیاید از لفت دادن.
غمم شده فرانسه خواندن. می دانم اگر بخوانم روزگارم خوش می شود و سر حال می شوم و انرژی می گیرم و جلو می افتم. ولی نمی کنم. با خودم لج دارم؟ این مرض است. یعنی درمانش می کنم به زودی؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.