قابلمه را برمی گردانم پشتش را بشورم، لکه روغن کهنه ازش می بارد. بشقاب ها لب پر. قوری را یک ماه است نشسته ام. هر روز خالی می کنم و زیر آب می شورم و به روی خودم نمی آورم که پر از لکه کهنه چای است و باید مایع ظرفشویی بزنم و اسکاچ بکشم. ادویه ها را از پلاستیک ول می دهم روی غذا و حوصله ندارم بریزم توی شیشه. شلخته و نامنظم پیاز خرد می کنم. نصفش می سوزد نصفش خام، دستکش دستم نمی کنم. بغل چشم هام پر از چروک شده و کرم نمی زنم. دیروز که کرم زدم صورتم سوخت. روی جاظرفی یک کوه ظرف تپانده ام و حال ندارم اضافه ها را بچینم توی کابینت. چنگال های کوچک ته جا قاشقی مانده و زنگ زده. هفته پیش که باران آمد چتر بردم و هنوز گوشه اتاق است، زحمت کشیده ام فقط جمعش کرده ام. همه ش غذای تکراری سرهم بندی درست می کنم که زود تمام شود برود پی کارش.
حوصله زندگی ندارم.