اکتبر 5, 2011

با یک آدم هایی لال شده ام. نمی توانم حرف بزنم. نمی توانم دیگر برایشان بنویسم. هی می نویسم هی پاک می کنم. هی می نویسم و می خوانم و عقم می گیرد و پاک می کنم. دوباره می نویسم. پاک می کنم و کلا دیگر بی خیال می شوم. دلتنگ می شوم ولی نمی توانم حرف بزنم. می خواهم برای درنا بنویسم چقدر خنده هایش قشنگ است و دلم تنگ شده برایش و چقدر ریخت سگی که آورده مادری اش را بکند خر و احمق و بی شرف و عسل است ولی نمی توانم. هی می نویسم هی پاک می کنم. هی عق می زنم از جمله هایم. دلم می خواهد برای خلیل بنویسم که چقدر دلم برایش تنگ شده و چقدر الاغ است که صد سال پیش بهش گفته ام بیاید حرف بزنیم و هی به تخمش می گیرد و انقدر آدم خری است که تا می آیم یک آدم عزیزی که ریده به دوستی و احمقانه رفتار کرده را مثال بزنم، تندی یادش می افتم. دستم را می بندد این لال شدن. هی از اینور و آنور حرفم می زنم و می ماند یک کلمه. بعد هم می گویم خب که چه؟ همه را می زنم می ریزم دور و شب ها هی بهشان فکر می کنم و به سگی که آورده مادری اش را بکند و به خنده اش و به راه امیرآباد تا خانه ی ما که صدبار طی کردیم و به کند حرف زدنش و به فین فین کردنش. دلم نمی خواهد لال باشم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.