داشتم افطار می خوردم برای خودم مثنوی افشاری گذاشته بودم که حال و هوا بدهم. حال و هوایم خوب نبود. از صبح نشسته بودم ویدئوهای فریدون فرخزاد را نگاه کرده بودم و هی خندیده بودم و هی اشکم راه افتاده بود. هی نشسته بودم داستان کشته شدنش را خوانده بودم. هی به بدنش فکر کرده بودم که چاقو خورده بود. هی دلم رفته بود برای صدایش. برای یاد ایران به خیر. مثنوی افشاری گذاشتم که حالم به شود و چای ام را کوفت کنم با لقمه ی نون و پنیر و سبزی ام. دیدم آرام نمی گیرم. رفتم عکس نگاه کنم که دلم خوش بشود. عکس های ماه پیش با محدثه را نگاه کردم، یاد اینکه هارهارهار خندیده بودیم ولی بعدش نشسته بودیم هزارتا حرف له کن و داغون کن زده بودیم و هی من فحش داده بودم و هی او مجبور شده بود با آن یک کوه غصه اش به من دلداری بدهد. هی رفته بودیم اینور آنور و چشممان به مینی یوروپ بود ولی روحمان را با کلید خراش داده بودند. روحی هم که کلید شده باشد زهرمار است کوفت است درد است. دیدم حالم دارد بدتر می شود رفتم سراغ عکس های شیراز و یک هو دلم یک جور خوب نرمی شد. آن روز که من دو تا شکلات داشتم و رفتیم با پری تو ارم بغل خوابگاه ده روی آن تاب مسخره نشستیم و هی حرف زدیم و چایی خوردیم. لیوان اسنوپی من که داده بودمش به پری چون پری عزیزتر بود از خودم، هم توی دستش است. و یک لبخند کج خوبی هم زده و هوا هم گرگ و میش است اما دل ما نگرفته و داریم خنده ی مستانه می زنیم. شالگردن بنفش عزیزم هم گردنم است، که دنبال خودم با همان چندکیلو چیز آورده بودم اینجا و گم شد. آن موقع هنوز به چیزهایم خیلی تعلق داشتم و غصه ام شد از گم شدنش. الان دو سه سال است که چیز گم می کنم غصه نمی خورم. من این همه چیز گم کرده ام، بی حس شده ام انگار. آن خوشی توی عکس را، آن دلخوشی اینکه دلت خواست با دوستت چایی ات را می زنی زیر بغلت و می روی می خوری را. آن چهارشنبه های شیراز را. من وصلی ام را به زندگی از دست داده ام. من هنوز وصلم به شیراز. به روزهایی که هنوز غصه ی چاقو خوردن فریدون فرخ زاد را نخورده بودم. به روزهایی که ننشسته بودم از صبح تا شبش اعدام و مرگ و قصه ی غم بشنوم. فوقش غمم شلوغی خوابگاهم بود و بو دادن هم اتاقی ام یا بی شعوری راننده تاکسی. دلم مثل سگ تنگ شده برای روزهایی با غصه های خفیف که توی شیرازگردی مان گم می شد. برای روزهایی که می پیچیدیم توی خاکشناسی. دلم که تنگ می شود می پیچم توی ردیف شامپوها و نعنای هد اند شولدرز را ور می دارم یک لحظه بو می کشم چشمم را می بندم و می روم به همان سال که من توی حمام سوسک دار خوابگاه تند و تند دوش می گرفتم و سرم از نعنای هد اند شولدرز خنک می شد و می رفتیم توی خاکشناسی راه می رفتیم. اصلا همه ی راه ها از خاکشناسی می گذشت. با آن دو ور پر از درختش. با آن من احمق که بدبخت خیابان دو ور پر درخت بودم. من الان دیگر بدبخت خیابان دو ور پر درخت نیستم. بدبخت هوای گرم لامصب شیرازم که بزند کلافه ام کند ولی نارنج داشته باشد ولی لیوان های گنده ی عرق کاسنی داشته باشد ولی حافظیه ی کوفتی ای داشته باشد که آدم می نشیند تویش بتواند همه ی دنیا و غم های الکی اش را بی خیال باشد. ولی آن صندلی های پشت سعدیه را داشته باشد که آدم دلش برود. ولی حیاط خانه ی همه ناز داشته باشد. حیاط خانه ی همه ناز که توش گل یخ داشت. آخه چقدر حیاط پیدا می شوند که گل یخ داشته باشند و صاحب خانه اش انقدر شعورش برسد که گیجی آدم را از آن همه بوی گل ببیند و چاقو بیاورد یه تیکه از گل یخ عزیزش را ببرد بدهد آدم بگذارد بغل بالشش و تا صبح مست و دیوانه ی گل یخ باشد؟ آخه چقدر آدم مثل مامان همه ناز پیدا می شود که طعم سالاد را با روغن زیتون و بالزامیک نریند و همان موقع برود از حیاط گل یخ دارش نارنج بچیند و بیاید بچلاند توی سالاد؟ چقدر آدم مثل مامان پری پیدا می شود که برای یک دختر بدبخت خوابگاهی هرروز سوپ بخور سبزی پلو با بابونه درست کند؟ چقدر آدم مثل پری پیدا می شود که پا شود با آدم بیاید خانقاه و غر هم نزند و ساکت بنشیند که آدم جو خودش را بگیرد و یاس بو کند. آدمی که این ها را ندارد باید بنشیند عکس هایشان را ببیند و شامپو بو کند که نمیرد از دلتنگی. آدم خیلی دلش تنگ شده
اوت 14, 2011