لای چشم هام را باز نکرده، یاد اتاق تَهی خانه خاله م بودم. اتاقی که دیشب همه ی فامیل آمدن توش و من قربون صدقه همه شان رفتم پای وب کم. وب کم کوفتیِ دلتنگ بیشتر کن. اتاقی که همه شان یک هو من را ول کردن و رفتن به شب حنابندون دخترخاله عزیزجانی ام برسن. می خواستم مریم را ببینم که عین ماه شده بود و دلم براش غش کرد. شوخی بی مزه ای باهاش کردم و هارهارهار خندید و رفت. مامانم آمد، چشم هاش را ریز کرد و تند و تند تایپ کرد و رفت. مامانی آمد کج کج. پیرتر و شکسته تر. دلم فشرده شد. قربون صدقه اش رفتم و گفت مهمانت بشم عزیزم. این را همدانی ها می گن. گلسا رو آوردن، نوه ی ندیده ای که توی همین دوسال به دنیا آمده و من نتونسته ام بچلونمش. گرد است با لپ های آویزون و بی لبخند ذل زده بهم. طفلک هیچ تصوری از آدم پشت وب کم ندارد. خاله ام از آن پشت رد شد قربونش برم الهی. دل من هم قل خورد رفت باهاش. یک هو اتاق تَهی خالی شد. دوتا بچه آمدن هی قربونشون رفتم گفتم سارا جونم خوبی؟ هی من را نگاه کرد هیچی نگفت. هی تایپ کرد نفرستاد. به هم ریختم. دلم آن اتاق تَهی خانه خاله م را خواست. اتاق تَهی که همه عید من و دخترخاله های جانی ام آن جا می گذشت. مریم قل می خورد از خنده و هی شیرینی برنجی خاله پز می آورد برای من و زهرای ندیدبدید. هی سمنو می آورد هی گزارش مهمان ها را می داد. تا شب صدبار می رفتیم بیرون و می آمدیم. دلم آن اتاق تَهی همیشه سرد را می خواد و همه شان را.
مارس 22, 2011