پری یادته اومدم خونه تون برام خورشت بادمجون درست کرده بودی؟ بادمجونش کبابی بود. ربش کم بود. آب خورشت یه نارنجی کمرنگ لعاب دار معرکه ای بود دختر. بعد بوی بادمجون کبابی توی خورشت پیچیده بود. بی نظیر. دیگه بعدا همه خورشت بادمجونام کبابی شد. دروغ می گم. بعضی وقتام بی سلیقگی می کردم سرخ می کردم. دروغ می گم بی سلیقگی نبود. بعدش خونه و پرده ها و موهام و حوله حموم بوی بادمجون کبابی می گرفت و عذاب بود. هی هم می ترسیدم همسایه بترسه که یه چیزی سوزوندم. مامانم بادمجون که سرخ می کرد، یه دونه شو می ذاشتم لای نون سنگک با سبزی عالی می شد. بعد غر می زد که چااااااق می شی. بحث چاقی نبود خب همون قرار بود بره توی خورشت چه فرقی می کرد؟ دوست داشت بکن نکن کنه. غر بزنه به هر غلطی که می کنی. یه جوری که از خودت بدت بیاد. دیگه بادمجون نذاری لای نون سنگک با سبزی. پری امروز خورشت بادمجون تویی درست کردم. دلم برات فشرده شده از دلتنگی. چی کار کنم؟ غصه بخورم همین طوری؟ باشه
فوریه 13, 2011
فوریه 25, 2011 در 7:31 ق.ظ.
لیلا اخیرا قلم ات یه جوری شده. یه جور تیزی شده. شایدم من پوستم از کلفتی خارج شده زود می بره. هر بار که می خونم نوشته هات رو زخمی میشم. دلم زخمی میشه. چشام خیس. با این حال ناراحتی هم نیس. دلتنگیه. یه جوری انگار دلم بخواد اینا که نوشتی رو از دهن ات بشنوم بیشتر. بعد بخوام که یه روزی یه چیزی بنویسی که اینطوری نباشه. کمی خوشحال باشه. خیلی دلم می خواد یه چیز خوشحال بنویسی یه روزی.
با این حال، ممنون که می نویسی.
خیلی
مارس 1, 2011 در 5:42 ب.ظ.
leilaaaaaa terekoondi delamo kee
khodaaaa che lahzehayeebood ba to bodanaaaa
koli ppishet hame chizo faramoosh mikardammmm
vaay akhmakh mikhamet
asheghetam be molaa