در زندگی ام، یک لحظه هایی هست که دنیایم متوقف می شود و همه کاری که می توانم بکنم اینست که دلم برای تو تنگ شود.
Just another WordPress.com weblog
در زندگی ام، یک لحظه هایی هست که دنیایم متوقف می شود و همه کاری که می توانم بکنم اینست که دلم برای تو تنگ شود.
پری یادته اومدم خونه تون برام خورشت بادمجون درست کرده بودی؟ بادمجونش کبابی بود. ربش کم بود. آب خورشت یه نارنجی کمرنگ لعاب دار معرکه ای بود دختر. بعد بوی بادمجون کبابی توی خورشت پیچیده بود. بی نظیر. دیگه بعدا همه خورشت بادمجونام کبابی شد. دروغ می گم. بعضی وقتام بی سلیقگی می کردم سرخ می کردم. دروغ می گم بی سلیقگی نبود. بعدش خونه و پرده ها و موهام و حوله حموم بوی بادمجون کبابی می گرفت و عذاب بود. هی هم می ترسیدم همسایه بترسه که یه چیزی سوزوندم. مامانم بادمجون که سرخ می کرد، یه دونه شو می ذاشتم لای نون سنگک با سبزی عالی می شد. بعد غر می زد که چااااااق می شی. بحث چاقی نبود خب همون قرار بود بره توی خورشت چه فرقی می کرد؟ دوست داشت بکن نکن کنه. غر بزنه به هر غلطی که می کنی. یه جوری که از خودت بدت بیاد. دیگه بادمجون نذاری لای نون سنگک با سبزی. پری امروز خورشت بادمجون تویی درست کردم. دلم برات فشرده شده از دلتنگی. چی کار کنم؟ غصه بخورم همین طوری؟ باشه
آهنگ «برادر من» رو گذاشت. پسری که دلش می خواست برادر داشته باشه. برادر کوچیکی که همیشه با هم باشن. بهش چیز یاد بده، اولین عشقشون رو با هم تجربه کنن. بعد به یه جاییش می رسه که از باتوم می گه، از سنگ فرش خیابون. بعد معلمم آهنگ رو نگه داشت. گفت اگر در مورد کانتکستش حرف نزنیم، دلیل اینکه باتوم و کتک خوردن رو توی این آهنگ گذاشته نمی فهمیم. شروع کرد به حرف زدن از جنبش مه 1968 فرانسه. که دانشجوهای چپ توی خیابون بودن، که مانیفستاسیون فرانسوی ها هم مثل خیلی کارهای دیگه شون غلیظ بود، دانشجوها کوتاه نمی اومدن، دانشگاه تعطیل شد، سیستم های حمل و نقل بلوکه شد، اینکه چقدر آدم زخمی شدن، که چقدر آدم دستگیر شدن. جوونا سنگفرش خیابون رو می کندن و پرت می کردن به نیروی نظامی تو خیابون. پلیس با باتومای بزرگ توی خیابون آدما رو می زد. باتومش با اونایی که پلیسا الان همراهشونه فرق داشت. بلند بود، دردناک بود. جاش می موند. صورتا و بدنا رو پاره می کرد. بعد دیگه جلوی چشمام رو نمی تونستم ببینم از اشک…