اکتبر 5, 2011

با یک آدم هایی لال شده ام. نمی توانم حرف بزنم. نمی توانم دیگر برایشان بنویسم. هی می نویسم هی پاک می کنم. هی می نویسم و می خوانم و عقم می گیرد و پاک می کنم. دوباره می نویسم. پاک می کنم و کلا دیگر بی خیال می شوم. دلتنگ می شوم ولی نمی توانم حرف بزنم. می خواهم برای درنا بنویسم چقدر خنده هایش قشنگ است و دلم تنگ شده برایش و چقدر ریخت سگی که آورده مادری اش را بکند خر و احمق و بی شرف و عسل است ولی نمی توانم. هی می نویسم هی پاک می کنم. هی عق می زنم از جمله هایم. دلم می خواهد برای خلیل بنویسم که چقدر دلم برایش تنگ شده و چقدر الاغ است که صد سال پیش بهش گفته ام بیاید حرف بزنیم و هی به تخمش می گیرد و انقدر آدم خری است که تا می آیم یک آدم عزیزی که ریده به دوستی و احمقانه رفتار کرده را مثال بزنم، تندی یادش می افتم. دستم را می بندد این لال شدن. هی از اینور و آنور حرفم می زنم و می ماند یک کلمه. بعد هم می گویم خب که چه؟ همه را می زنم می ریزم دور و شب ها هی بهشان فکر می کنم و به سگی که آورده مادری اش را بکند و به خنده اش و به راه امیرآباد تا خانه ی ما که صدبار طی کردیم و به کند حرف زدنش و به فین فین کردنش. دلم نمی خواهد لال باشم


اوت 14, 2011

داشتم افطار می خوردم برای خودم مثنوی افشاری گذاشته بودم که حال و هوا بدهم. حال و هوایم خوب نبود. از صبح نشسته بودم ویدئوهای فریدون فرخزاد را نگاه کرده بودم و هی خندیده بودم و هی اشکم راه افتاده بود. هی نشسته بودم داستان کشته شدنش را خوانده بودم. هی به بدنش فکر کرده بودم که چاقو خورده بود. هی دلم رفته بود برای صدایش. برای یاد ایران به خیر. مثنوی افشاری گذاشتم که حالم به شود و چای ام را کوفت کنم با لقمه ی نون و پنیر و سبزی ام. دیدم آرام نمی گیرم. رفتم عکس نگاه کنم که دلم خوش بشود. عکس های ماه پیش با محدثه را نگاه کردم، یاد اینکه هارهارهار خندیده بودیم ولی بعدش نشسته بودیم هزارتا حرف له کن و داغون کن زده بودیم و هی من فحش داده بودم و هی او مجبور شده بود با آن یک کوه غصه اش به من دلداری بدهد. هی رفته بودیم اینور آنور و چشممان به مینی یوروپ بود ولی روحمان را با کلید خراش داده بودند. روحی هم که کلید شده باشد زهرمار است کوفت است درد است. دیدم حالم دارد بدتر می شود رفتم سراغ عکس های شیراز و یک هو دلم یک جور خوب نرمی شد. آن روز که من دو تا شکلات داشتم و رفتیم با پری تو ارم بغل خوابگاه ده روی آن تاب مسخره نشستیم و هی حرف زدیم و چایی خوردیم. لیوان اسنوپی من که داده بودمش به پری چون پری عزیزتر بود از خودم، هم توی دستش است. و یک لبخند کج خوبی هم زده و هوا هم گرگ و میش است اما دل ما نگرفته و داریم خنده ی مستانه می زنیم. شالگردن بنفش عزیزم هم گردنم است، که دنبال خودم با همان چندکیلو چیز آورده بودم اینجا و گم شد. آن موقع هنوز به چیزهایم خیلی تعلق داشتم و غصه ام شد از گم شدنش. الان دو سه سال است که چیز گم می کنم غصه نمی خورم. من این همه چیز گم کرده ام، بی حس شده ام انگار. آن خوشی توی عکس را، آن دلخوشی اینکه دلت خواست با دوستت چایی ات را می زنی زیر بغلت و می روی می خوری را. آن چهارشنبه های شیراز را. من وصلی ام را به زندگی از دست داده ام. من هنوز وصلم به شیراز. به روزهایی که هنوز غصه ی چاقو خوردن فریدون فرخ زاد را نخورده بودم. به روزهایی که ننشسته بودم از صبح تا شبش اعدام و مرگ و قصه ی غم بشنوم. فوقش غمم شلوغی خوابگاهم بود و بو دادن هم اتاقی ام یا بی شعوری راننده تاکسی. دلم مثل سگ تنگ شده برای روزهایی با غصه های خفیف که توی شیرازگردی مان گم می شد. برای روزهایی که می پیچیدیم توی خاکشناسی. دلم که تنگ می شود می پیچم توی ردیف شامپوها و نعنای هد اند شولدرز را ور می دارم یک لحظه بو می کشم چشمم را می بندم و می روم به همان سال که من توی حمام سوسک دار خوابگاه تند و تند دوش می گرفتم و سرم از نعنای هد اند شولدرز خنک می شد و می رفتیم توی خاکشناسی راه می رفتیم. اصلا همه ی راه ها از خاکشناسی می گذشت. با آن دو ور پر از درختش. با آن من احمق که بدبخت خیابان دو ور پر درخت بودم. من الان دیگر بدبخت خیابان دو ور پر درخت نیستم. بدبخت هوای گرم لامصب شیرازم که بزند کلافه ام کند ولی نارنج داشته باشد ولی لیوان های گنده ی عرق کاسنی داشته باشد ولی حافظیه ی کوفتی ای داشته باشد که آدم می نشیند تویش بتواند همه ی دنیا و غم های الکی اش را بی خیال باشد. ولی آن صندلی های پشت سعدیه را داشته باشد که آدم دلش برود. ولی حیاط خانه ی همه ناز داشته باشد. حیاط خانه ی همه ناز که توش گل یخ داشت. آخه چقدر حیاط پیدا می شوند که گل یخ داشته باشند و صاحب خانه اش انقدر شعورش برسد که گیجی آدم را از آن همه بوی گل ببیند و چاقو بیاورد یه تیکه از گل یخ عزیزش را ببرد بدهد آدم بگذارد بغل بالشش و تا صبح مست و دیوانه ی گل یخ باشد؟ آخه چقدر آدم مثل مامان همه ناز پیدا می شود که طعم سالاد را با روغن زیتون و بالزامیک نریند و همان موقع برود از حیاط گل یخ دارش نارنج بچیند و بیاید بچلاند توی سالاد؟ چقدر آدم مثل مامان پری پیدا می شود که برای یک دختر بدبخت خوابگاهی هرروز سوپ بخور سبزی پلو با بابونه درست کند؟ چقدر آدم مثل پری پیدا می شود که پا شود با آدم بیاید خانقاه و غر هم نزند و ساکت بنشیند که آدم جو خودش را بگیرد و یاس بو کند. آدمی که این ها را ندارد باید بنشیند عکس هایشان را ببیند و شامپو بو کند که نمیرد از دلتنگی. آدم خیلی دلش تنگ شده


ژوئن 19, 2011

خرداده. از آسمون آتیش می باره. سلولا داغه. حتی یه نسیم نمی آد. یه قطره بارون نمی زنه. هوا سنگینه. پنجره حصار داره. پنجره اون ته نزدیک سقفه. دوازده تا آدم از گرسنگی می پیچند به خودشون. دوازده تا تن از تشنگی بی حال می شن. لب فرو می بندن. گلوشون خشک خشکه. نفس ندارن. پتوها رو جمع می کنن. می خوابن رو زمین به هوای کمی خنکی. از حال می رن…


ژوئن 9, 2011

آدمای صفر و یکی…

 


ژوئن 4, 2011

یک روز ترک می خورم. یک روز همین طور که نشسته ام و قصه ی مرگ می خوانم و از غصه اشکم به راه است، یک روز که پای همین نامه ها و نوشته ها دارم از خنده غش می کنم، یک روز در فاصله ی آنی خنده و گریه ام، ترک می خورم.


مارس 22, 2011

لای چشم هام را باز نکرده، یاد اتاق تَهی خانه خاله م بودم. اتاقی که دیشب همه ی فامیل آمدن توش و من قربون صدقه همه شان رفتم پای وب کم. وب کم کوفتیِ دلتنگ بیشتر کن. اتاقی که همه شان یک هو من را ول کردن و رفتن به شب حنابندون دخترخاله عزیزجانی ام برسن. می خواستم مریم را ببینم که عین ماه شده بود و دلم براش غش کرد. شوخی بی مزه ای باهاش کردم و هارهارهار خندید و رفت. مامانم آمد، چشم هاش را ریز کرد و تند و تند تایپ کرد و رفت. مامانی آمد کج کج. پیرتر و شکسته تر. دلم فشرده شد. قربون صدقه اش رفتم و گفت مهمانت بشم عزیزم. این را همدانی ها می گن. گلسا رو آوردن، نوه ی ندیده ای که توی همین دوسال به دنیا آمده و من نتونسته ام بچلونمش. گرد است با لپ های آویزون و بی لبخند ذل زده بهم. طفلک هیچ تصوری از آدم پشت وب کم ندارد. خاله ام از آن پشت رد شد قربونش برم الهی. دل من هم قل خورد رفت باهاش. یک هو اتاق تَهی خالی شد. دوتا بچه آمدن هی قربونشون رفتم گفتم سارا جونم خوبی؟ هی من را نگاه کرد هیچی نگفت. هی تایپ کرد نفرستاد. به هم ریختم. دلم آن اتاق تَهی خانه خاله م را خواست. اتاق تَهی که همه عید من و دخترخاله های جانی ام آن جا می گذشت. مریم قل می خورد از خنده و هی شیرینی برنجی خاله پز می آورد برای من و زهرای ندیدبدید. هی سمنو می آورد هی گزارش مهمان ها را می داد. تا شب صدبار می رفتیم بیرون و می آمدیم. دلم آن اتاق تَهی همیشه سرد را می خواد و همه شان را.


د

فوریه 28, 2011

در زندگی ام، یک لحظه هایی هست که دنیایم متوقف می شود و همه کاری که می توانم بکنم اینست که دلم برای تو تنگ شود.

 


فوریه 13, 2011

پری یادته اومدم خونه تون برام خورشت بادمجون درست کرده بودی؟ بادمجونش کبابی بود. ربش کم بود. آب خورشت یه نارنجی کمرنگ لعاب دار معرکه ای بود دختر. بعد بوی بادمجون کبابی توی خورشت پیچیده بود. بی نظیر. دیگه بعدا همه خورشت بادمجونام کبابی شد. دروغ می گم. بعضی وقتام بی سلیقگی می کردم سرخ می کردم. دروغ می گم بی سلیقگی نبود. بعدش خونه و پرده ها و موهام و حوله حموم بوی بادمجون کبابی می گرفت و عذاب بود. هی هم می ترسیدم همسایه بترسه که یه چیزی سوزوندم. مامانم بادمجون که سرخ می کرد، یه دونه شو می ذاشتم لای نون سنگک با سبزی عالی می شد. بعد غر می زد که چااااااق می شی. بحث چاقی نبود خب همون قرار بود بره توی خورشت چه فرقی می کرد؟ دوست داشت بکن نکن کنه. غر بزنه به هر غلطی که می کنی. یه جوری که از خودت بدت بیاد. دیگه بادمجون نذاری لای نون سنگک با سبزی. پری امروز خورشت بادمجون تویی درست کردم. دلم برات فشرده شده از دلتنگی. چی کار کنم؟ غصه بخورم همین طوری؟ باشه


فوریه 1, 2011

آهنگ “برادر من” رو گذاشت. پسری که دلش می خواست برادر داشته باشه. برادر کوچیکی که همیشه با هم باشن. بهش چیز یاد بده، اولین عشقشون رو با هم تجربه کنن. بعد به یه جاییش می رسه که از باتوم می گه، از سنگ فرش خیابون. بعد معلمم آهنگ رو نگه داشت. گفت اگر در مورد کانتکستش حرف نزنیم، دلیل اینکه باتوم و کتک خوردن رو توی این آهنگ گذاشته نمی فهمیم. شروع کرد به حرف زدن از جنبش مه 1968 فرانسه. که دانشجوهای چپ توی خیابون بودن، که مانیفستاسیون فرانسوی ها هم مثل خیلی کارهای دیگه شون غلیظ بود، دانشجوها کوتاه نمی اومدن، دانشگاه تعطیل شد، سیستم های حمل و نقل بلوکه شد، اینکه چقدر آدم زخمی شدن، که چقدر آدم دستگیر شدن. جوونا سنگفرش خیابون رو می کندن و پرت می کردن به نیروی نظامی تو خیابون. پلیس با باتومای بزرگ توی خیابون آدما رو می زد. باتومش با اونایی که پلیسا الان همراهشونه فرق داشت. بلند بود، دردناک بود. جاش می موند. صورتا و بدنا رو پاره می کرد. بعد دیگه جلوی چشمام رو نمی تونستم ببینم از اشک…


نوامبر 6, 2010

خوشبختی هایی که مثل ماهی اند
تا می آیی نرمی اش را لمس کنی، لیز می خورند و در می روند


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.